۱۳۹۸ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

از دنیای مصرف گرای امروزی


از مدتها قبل شرکتهای تکنولوژی به این فکر افتادن که به جای اینکه در یک مرحله محصولشون رو به مشتری بفروشن، محصول و خدمات رو طوری طراحی کنند که ما مجبور به پرداخت ماهیانه خدمات بهشون باشیم. چیزهایی که خیلی از ما این روزها ازش استفاده می‌کنیم: نتفلیکس – سرویس‌های مثل Office 365 – آنتی‌ویروس‌ها، سایتهای مختلف آموزشی، حتی روزنامه‌ها و خدمات مختلفی که هر ماه ازشون استفاده می‌کنیم!

حالا شرکتهای غیر تکنولوژی هم دارن تلاش می‌کنند که وارد این حوزه بشن، به عنوان نمونه شرکت نایک از ابتدای ماه پیش سرویس  Nike Adventure Club رو در امریکا معرفی کرده + ، والدین ماهیانه مبلغ 20 – 30 و 50 دلار پرداخت می‌کنند و در ازای این مبلغ تعداد چهار، شش و یا دوازده جفت کفش رو برای بچه‌های بین 2 تا 10 سال دریافت می‌کنند.
خیلی شرکتها (و از جمله نایک) اعتقاد دارند که شیوه خرید در دنیای امروز رو به تغییره؛ ولی من شخصا به این فکر می‌کنم چقدر جوامع امروزی به سرعت به سمت مصرف‌گرایی حرکت می‌کنند. هر کدوم از ما برخلاف گذشته منتظر «نیاز» داشتن یک محصول نیستیم، بلکه دنبال آفرهای بهتر و یا استفاده از طرح‌های این چنینی در دنیای امروز هستیم! شرکتها و فروشگاههای بزرگ هستند که برای ما تصمیم می‌گیرند چه زمانی و چه محصولی بخریم!



در همین راستا هفته‌ی پیش دیدم «نسپرسو» استرالیا هم یک طرح Subscription معرفی کرده + ، به این صورت که شما بابت دستگاه قهوه‌ساز پولی پرداخت نمی‌کنید، بلکه به ازای محصولی که خریدید ماهیانه مبلغی بین 40 تا 50 دلار استرالیا را برای یکسال پرداخت می‌کنید، این پول به عنوان کردیت در حساب شما باقی می‌مونه و هر وقت که خواستید به فروشگاه نسپرسو مراجعه می‌کنید و برای دستگاهتون کپسول و یا سایر Accessory های مورد نیاز (واقعا مورد نیاز؟!) رو خریداری می‌کنید. می‌بینید شرکتها اطمینان پیدا می‌کنند که یک مشتری دائمی برای سالهای آینده خواهند داشت.

۱۳۹۸ شهریور ۲, شنبه

مهارتهای رفتاری کار کردن در محیط کاری در استرالیا


بعد از شروع کار در استرالیا مدت تقریبا زیادی طول کشید تا بتونم تا حدودی با آدمهای اطرافم ارتباط موثر برقرار کنم، اینکه بشینی پشت میز و حتی کارت رو خوب و درست انجام بدی کافی نیست؛ لازمه با آدمها گپ بزنی، باهاشون گاهی شوخی کنی. اگر چه این مورد خیلی توی محیط کار ایران هم لازم به نظر می‌رسه اما به نظر من تو استرالیا خیلی مهمتر از ایرانه!

دو تا مشکل خیلی بزرگ در شروع این کار برای ما به عنوان جامعه‌ی مهاجر وجود داره، زبان انگلیسی و کالچر آدمها. هر چقدر فکر کنیم زبان انگلیسی خوبی داریم، آیلتس هفت گرفتیم، فیلم و موزیک خارجی گوش می‌کنیم بحث زندگی در یک کشور انگلیسی‌زبان چیزیه که تا وقتی که در محیطش قرار نگرفته باشید قابل لمس نیست. حالا همه‌ی اینها را با انواع لهجه‌ها، اصطلاحات و زبان محاوره‌ای آدمهای اینجا در کنار بگذارید!

در مورد کالچر یا همون فرهنگ زندگی اینجا هم خیلی می‌شه صحبت کرد. باید با آدمها حرف مشترک روزمره داشته باشیم، چیزی که بر اساس تجربه‌ی من؛ زندگی ما تو ایران با زندگی اینجا خیلی فاصله داره، اون اوایل حرف‌ها رو می‌شنیدم ولی ایده‌ای نداشتم که باید چی بگم، چی کار کنم؟ در مورد فوتی؟ در مورد موسیقی؟ در مورد فلان شو برنامه تلویزیونی، شوخی‌ها یا دهها مورد دیگه... قبلا در موردش همینجا چیزهایی نوشته بودم.

نمی‌دونم چند ماه (یا بیشتر) آدمها و حرف زدنشون رو زیر ذره‌بین داشتم، فکر می‌کردم پس می‌شه اینطوری حرف زد؟ این مدل گفتن زشت نیست؟ می‌شه فلان طور شوخی کنیم؟ {همه اینها چیزهایی که خیلی دوست دارم در موردش چیزهایی بنویسم}


حالا همه‌ی اینها رو گفتم تا در مورد Soft skillها بگم، تا وقتی که من ایران بودم خیلی محدود در مورد Soft skill ها دوره و کلاسی برگزار می‌شد. اگه اشتباه نکنم دوره‌های محدودی در «سازمان مدیریت صنعتی» برگزار می‌شد. بیشتر افراد و شرکتها هم ترجیح می‌دادن که روی مهارتهای تکنیکی پرسنل کار کنند. چند هفته‌ی پیش شرکتمون دوره‌ای رو معرفی کرد که به نظرم جالب رسید، شرکت با یک third party بیشتر از پنجاه دوره مختلف رو معرفی کرده که پرسنل می‌توانند بعد از هماهنگی با مدیر خودشون تو این دوره‌ها شرکت کنند، دوره‌‌ها بین یک تا سه روز و خارج از محل شرکت برگزار می‌شه. من با بررسی اولیه حدود ده تا دوره رو دیدم که به نظرم خیلی جالب بود. چیزهایی از قبیل ارتباط برقرار کردن با افراد تا مدیریت زمان و روش‌های حل مساله. این Soft Skillها اگر چه در گروه‌های مختلفی طبقه بندی شده اما در کل ارتباطی به اینکه چه کاری می‌کنید نداره، نکته دیگه‌یی که باید اضافه کنم هزینه کلاس و دوره در استرالیا بسیار زیاده؛ در حدی که اصولا خیلی مقرون به صرفه نیست با هزینه شخصی دنبال این کلاسها برویم، چرا که حداقل باید یه بودجه دو سه هزارتایی کنار بگذاریم؛ اما خب هزینه دوره‌ها تماما توسط شرکتمون پرداخت می‌شه و من خیلی مشتاقم که اگه شد تو تعدادی از دوره‌ها شرکت کنم. 

دو تا از دوره‌هایی که برام جالب بودن با توضیحات کوتاهشون پایین همین مطلب ببینید. اگه موفق شدم و تونستم شاید چیزهای بیشتری اینجا در موردش بنویسم.




۱۳۹۸ مرداد ۷, دوشنبه

چرا استفاده از کارت اعتباری به نفعمون نیست؟


سیستم اقتصادی کشورهای خارجی به صورتی بنا شده که خرید کنی و پولش رو بعدا پرداخت کنی. این رو باید این طوری اصلاح کنم که چیزهای غیر لازم و بیشتر بخری و پولش رو بعدا پرداخت کنی! احتمالا بیشتر ما که بیرون از ایران زندگی می‌کنیم حداقل یک کارت اعتباری (و خیلی وقتها تعداد بیشتری) کارت اعتباری داریم. تا حالا به این فکر کردید که مزیت استفاده از کارت اعتباری برای ما به عنوان مشتری چیه؟



- خرید کنیم و حداقل سی چهل روز بعد پرداخت کنیم.
خب؟ این واقعا چه مزیتی برای ما داره؟ اصلا چرا باید چیزی رو الان بخریم و پولش رو بعدا پرداخت کنیم؟ اول و آخر باید این پول رو پرداخت. بهترین روش اینه که فقط وقتی چیزی بخریم که پولش رو توی حسابمون داریم. پس عملا این گزینه مزیتی برای ما به حساب نمی‌آد، به جز اینکه همیشه و به ترتیبی به بانک بدهکاریم!

- با کارت اعتباری بدون محدودیت خرید می‌کنیم.
بدون محدودیت؟ به نظرم این واقعا بدترین نکته در مورد کارت اعتباریه؛ خودمم تا وقتی از کارت اعتباری استفاده می‌کردم به این باور نداشتم. یعنی به شدت معتقد بودم به عنوان یک آدم بالغ خودم می‌دونم تا چه حدی و تا کجا خرید کنم. ولی فقط کافیه دو سه ماهی کارت اعتباری رو کنار بگذارید و حسابتون رو با ماههای قبل مقایسه کنید. وقتی یک حساب Debit  دارید می‌دونید که دقیقا چقدر پول دارید و تا کجا می‌تونید خرج کنید. اشکالی که وجود داره بیشتر چیزایی که با تحلیل «بدون محدودیت» می‌خریم چیزهای لازم و مایحتاج زندگیمون نیستن!

- با کردیت کارت هیستوری درست می‌کنیم!
باور غلطیه! با داشتن کردیت کارت (و حتی پرداخت به موقع اون) هیستوری درست نمی‌کنیم. بر عکس اگه کردیت کارت نداشته باشید (یا ازش استفاده نکنید) وقتی که به بانک مراجعه می‌کنید می‌بینید چقدر تفاوت داره تا اینکه بگین یه کردیت کارت پونزده هزارتایی دارم! با داشتن این کردیت کارت بانک عملا شما رو پانزده هزار تا بدهکار می‌دونه یعنی اگر قصد وام گرفتن برای خرید خونه دارید کل مبلغ کردیت به حساب بدهی شما گذاشته می‌شود!

- با کردیت کارت پوینت می‌گیرم!
خیلی کارتهای اعتباری به ازای خرید ماهیانه به مشتری پوینت‌هایی می‌دهند که می‌شه اون رو به دلار تبدیل کرد. اگه با این استدلال از کارت اعتباری استفاده می‌کنید تا به حال حساب کردید که چقدر هزینه می‌کنید (و حتی ممکنه Surcharge و Feeهای مختلف بپردازید) تا در ازای اون مقداری پوینت بگیرید؟ اگر یکسال همه‌ی اینها رو به دقت دو دو تا چهار تا کنید می‌بینید که برنده‌ی این بازی فقط بانکه و بس!

- من حواسم به کردیت کارتم هست!
هر چقدر هم که حواستون به پرداخت و کردیت کارتتون باشه، امکان اینکه Surcharge یا انواع Fee های مختلف رو بپردازید کم نیست. کافیه یکبار و فقط یک روز در پرداخت بدهی کردیت کارت مرتکب اشتباه بشید تا بانک شما رو حداقل هجده نوزده درصد شارژ کنه و تمام به اصطلاح پوینت‌هایی که تو سال جمع کردید از دست بدهید.

- برای خیلی پرداختها به کردیت کارت احتیاج داریم!
اولا که به طور قطع در 99 درصد مواقع می‌تونید از Debit Card برای پرداختهای مختلف استفاده کنید. من برای قسط بانک- بیمه- هزینه مهدکودک – اینترنت – سیم‌کارتها و همه‌ی این موارد بدون هیچ اشکالی از Debit استفاده می‌کنم. برای موارد خیلی محدود مثل هتل و اجاره‌ی ماشین و ... هم می‌تونیم یک کردیت کارت معمولی (بدون Annual Fee ) داشته باشیم و فقط در این مواقع ازش استفاده کنیم!


خب بدون کردیت چی کار کنیم؟
جواب کوتاه: از Debit card استفاده کنید، هر مقداری که لازم دارید توی حسابتون پول بریزید و بر اساس چیزی که دارید هزینه کنید تا ببینید نه تنها به مشکلی برخورد نمی‌کنید که به مرور خیلی بهتر هزینه‌هاتون رو مدیریت می‌کنید.



شاید به زودی مطلب مفصلی در مورد مدیریت هزینه‌ها و اینکه چطوری پس‌انداز کنیم نوشتم...

۱۳۹۸ تیر ۱۸, سه‌شنبه

از هزینه‌های مهاجرت به استرالیا


فکر می‌کنم قبلا نوشته بودم که در پروسه مهاجرت در صورتیکه بعد از یه مدت به عنوان مهاجر از زندگی اینجا (در حالت کلی) احساس رضایت داشته باشید، برای استرالیا و مهاجر یک بازی برد برده. در غیر این صورت استرالیا تمام هزینه‌های مهاجرت رو از شما (به عنوان متقاضی) دریافت کرده و حتی عملا در این دریافت سود هم کرده! شما بابت همه‌ی جزء به جزء پروسه مهاجرت به دولت استرالیا پول پرداخت کردید، بعد از مهاجرت بایستی تو این مملکت خرج کنید، وسیله‌ی زندگی بخرید و روی همه چیزها مالیات پرداخت کنید و اگر راضی نبودید به مملکت خودتون بر می‌گردید، در عوض استرالیا خیلی راحت مهاجرهای جدید می‌گیره. می‌بینید تو این بازی استرالیا (و یا هر کشور مهاجر پذیر دیگه) ضرر نکرده...

حالا دوستی حرف جالبی می‌زد، اگر مهاجرت از طریق ویزای اسکیل (تخصص و مهارت) رو در نظر بگیرید و حساب کنید مهاجر همه هزینه‌های تحصیلی و تجربی رو توی کشور خودش پرداخته و حالا حاضر و آماده و بدون هزینه برای این دولت آماده‌ی ورود به بازار کاره می‌بینید که سهم استرالیا از این بازی چقدر بالا بوده!


در هر حال خیلی نباید به این چیزها فکر کرد؛ اگر فکر می‌کنید مهاجرت براتون خوبه و جواب می‌ده تلاش کنید و از زندگی لذت ببرید :‌)

۱۳۹۸ تیر ۱۵, شنبه

چطور وقت خود را هدر ندهیم؟


اگر زمان مناسب و کافی برای استراحت به مغزمون ندهیم، اون خودش تصمیم می‌گیره مرخصی بره و تحت اختیار ما نیست. نویسنده پیشنهاد می‌کنه کارها رو به لاک‌های نیم ساعته تبدیل کنیم و بعد از هر نیم ساعت 5 تا 10 دقیقه استراحت کنیم.

مغز ما طوری طراحی شده که به راحتی می‌تونه تمرکزش رو از کار جاری به کار دیگه‌یی متوجه کنه.
بر خلاف باور خیلی از افراد ما قابلیت اجرای کارهای همزمان را نداریم، مغز انسان برای multitasking طراحی نشده، این لغت برای کامپیوترها استفاده می‌شه، کامپیوترها قابلیت وقفه انداختن در کارهاشون (distract شدن) رو ندارن! پس تلاش کنیم در یک زمان مشخص فقط روی انجام یک کار تمرکز کنیم. (منظور این نیست که امروز فقط فلان کار رو انجام بدهیم؛ بلکه تو یک زمان و بلاک زمانی مشخص، به جای صدتا کار مثل چک کردن ایمیل، موبایل، کار، وب‌گردی فقط روی کار اصلی تمرکز کنیم.
راههایی که برای تغییر Multitask به Single task داریم:
- برنامه ریزی
- پایین آوردن چیزهایی که باعث وقفه در کارهامون می‌شن
- تمام کردن کارهای Single (می‌تونیم کار بزرگ رو به دهها و صدها بخش کوچک تبدیل کنیم)

همیشه و برای پلن‌های طولانی خودتون رو با انگیزه نگهدارید. هر روز با خودتون فکر کنید چرا دارید این کارها رو می‌کنید؟ خیال‌پردازی کنید که نتایج خوبی در انتظار شماست!

در هر کاری ممکنه رشته کار از دستمون در بره، این طبیعیه، به جای اینکه خودمون رو مقصر بدونیم باید تلاش کنیم تا با شرایط و موقعیت جدید کنار بیایم. به جای ناراحتی انرژی خودمون رو برای تهیه پلن جدید بذاریم و فکر کنیم چه راهی برای رفع مشکل داریم.
Don’t bear yourself up. It happened, now just deal with it! 


در برنامه ریزی گاهی باید انعطاف داشته باشیم، گاهی (و به هر دلیلی از جمله شرایط فعلی) احتیاج داریم که پلن (یا برنامه جدیدی) بریزیم، گاهی تهیه پلن جدید برای وضعیت فعلی لازمه به قول نویسنده:
Don’t face new situation based on old thinking!

من گاهی وقتی اشتباهی می‌کنم با خودم خیلی مهربون نیستم، از درون خودم رو خیلی صریح و محکم نقد می‌کنم! تو بخشی از کتاب به این اشاره می‌کنه که باید یاد بگیریم که با خودمون هم مهربون باشیم و گاهی به جای نقد کردن؛ خودمون زمان و انرژی رو صرف حل کردن مشکلات، یادگرفتن بیشتر و ساختن خودمون بکنیم.
وقتی به کار (و یا پروژه بزرگی) برخورد می‌کنیم، به جای فکر منفی اعتماد به نفس داشته باشیم، به جای نگرانی به این فکر کنیم که در عوض حالا مهارت حل کردن مشکلات رو دارم، درست مثل یک متخصص اتاق اورژانس! {این مثال رو می‌تونیم به خیلی از کارهای زندگی هم تعمیم بدهیم}
آدمها شیوه‌های مختلفی برای حل مشکل و یادگیری (learning style)  دارند، برای همین «قانون یکسانی» برای همه وجود نداره، مهم اینه که بتونیم متوجه بشیم که ما چه learning style داریم و می‌تونیم چطوری زمان خودمون رو مدیریت کنیم.



** کتاب:

۱۳۹۸ تیر ۱۱, سه‌شنبه

آسمون دنیای کارمندی در استرالیا


خیلی کلی بگم اینطوری نیست که فکر کنید تو محیط کار خارج از ایران همه چی مرتب و با حساب و کتاب و براساس ضابطه‌ست. مشکل سوء مدیریت چیزیه که خیلی جاها وجود داره، یکسری آدمهای زرنگ و از زیر کار در رو هم همه جا هستن و اتفاقا اینجا خیلی خوب کار می‌کنن! {البته برای خودشون}

یک بخش‌های بزرگی از بیزینس‌ها که بیشتر پیگیر منافع خودشون هستن، شاید خیلی بیشتر از ایران! همونطوری که قبلا گفته بودم ما فقط ابزار هستیم. معمولا توی مراسم Farwell (یا همون تودیع خودمون) یکسری جملات تکراری و اثربخش دارن، خیلی وقتها اسم اون آدم و تعداد سالهایی رو که کار کرده عوض می‌شه!

چند روز پیش یه ایمیلی گرفتم که به فلان مدیر خوشامد می‌گیم و فلان قدر سابقه‌ی اجرایی تو جاهای بزرگ داره، از قضا چون باید با من خیلی نزدیک کار کنه اومد پیش من وقتی براش یک چیزهایی رو تعریف کردم و رفت و برگشت حس کردم به وضوح نمی‌دونه چه خبره؛ نه اینکه فکر کنید با محیط و فرهنگ شرکت آشنا نیست بلکه دقیقا concept‌‌هایی که مربوط به کارش هستن رو هم نمی‌دونست و من بعد از یک نصف روز متوجه شدم این آدم قرار نیست (و اصلا بلد نیست) که چیزی رو درست کنه، سمت مدیریتی و احتمالا حقوق بالای 150 K در سال!

از طرفی نمی‌دونم داستان چطوریه، وقتی با آدمها حرف می‌زنی می‌فهمی خیلی‌ها همین حس رو دارن، خیلی‌ها در مورد آدمها دقیقا همین دیدگاه رو دارن اما از طرفی اینجا زیاد کسی به کار نفر دیگه کاری نداره، وقتی وظابف تفکیک شده‌ست کسی درگیر این نیست (و اصلا کار درستی هم نیست) که کنجکاوی کنی فلان نفر چرا داره دور خودش می‌چرخه! شاید هم به قول یکی از دوستان، آزی‌ها یه کمی محتاط هستن و زیاد در مورد این چیزها درگیر نمی‌شن!

یه مدیر دیگه‌یی تو مجموعه داریم وقتی شروع به پرزنت کارها می‌کنه همه فکر می‌کنن ووو! چه آدم این کاره و کار درستی؛ اما به قول یکی از همکارها بعد چندین سال توی این شرکت He is doing nothing! بعد همین آدم امروز سر موضوعی یه ایمیل به تیمش زده بود که «فلان مورد رو بررسی کنید، چون که خیلی روی کار ما تاثیر گذاشته»، چون نمی‌خواستم آدم خبیثی باشم reply to all نکردم، واسه خودش یه اسکرین‌شات گرفتم و نوشتم عمو اینو خودت تایید کرده بودی! خب معنیش اینه که یا نمی‌دونی چی رو تایید کردی؛ یا کلا برات مهم نیست که در هر دو حالت اوضاعت خرابه!! آدم زرنگیه؛ ده دقیقه بعد ایمیل من رو ریپلای کرد، دو سه نفر دیگه رو هم cc کرد که ما باید برای این کار یه «پروسه» درستی تعریف کنیم! احتیاط کارمندی و خیلی چیزهای دیگه باعث شد که چیزی نگم! حرفش آدم رو یاد مسئولین محترم مملکتمون می‌انداخت که گلایه و شکایت دارن، بعد آدم فکر می‌کنه به کی شکایت دارن وقتی خودشون در راس امور نشستن؟


خلاصه‌ی داستان اینکه قصد گلایه ندارم، قطعا حتی کارمندی توی استرالیا رو خیلی بیشتر از کارمندی تو ایران ترجیح می‌دهم. حداقل وظایف و باید‌های کاری‌ام معلومه، پول بدی هم نمی‌گیرم اما از طرفی، دنیای کارمندی همینه؛ به قولی آسمون کارمندی همه جا یه رنگه!

۱۳۹۸ تیر ۵, چهارشنبه

گاهی می‌تونیم بگیم نه!


قبلا هم اینجا در مورد تفکیک وظایف تو محیط کار زیاد نوشته بودم؛ حالا بازم خودم دچار اشتباه تاکتیکی شدم! واسه‌ی یه پروژه‌ای که از اول می‌تونستم راحت بگم «نه، این کار وظیفه‌ی من نیست»، داوطلب شدم و خودم رو دو سه روز تموم درگیر کردم! مشکل اینجا بود که فکر نمی‌کردم اون کار اون قدرها هم سخت باشه، ولی وقتی واردش شدم عملا بدجوری بهم پیچیده شد و به قولی الکی سر خودم رو شلوغ کردم؛ دلیل؟ در همون شروع جریان تلاش نکردم تا جزئیات بیشتری رو بدونم.    

بدی قضیه اینجاست که بعضی وقتها لطف کردن تبدیل به وظیفه می‌شه، این دقیقا حکایت من بود. شروعش این بود که قرار بود نفر دیگه‌یی رو کاور کنم که کار (پروژه) عقب نیفته ولی خب قضیه منجر به این شد که مدیر پروژه هی از من پیگیری می‌کرد، طوری که انگار وظیفه‌ی من این بوده؛ خوبی ماجرا این بود که به هر حال بعد دو سه روز تقریبا به آخر کار رسیدیم، همین «بله» گفتن منجر به این شد با خیلی آدمها از نزدیک کار کردم و مهمتر اینکه بدونم قبل از «بله» گفتن باید همه کار رو با جزئیات بررسی کنم و بعدا تصمیم بگیرم.
من همیشه به خیلی از دوستان ساکن نیمکره جنوبی می‌گم که لازم نیست بلافاصله جواب چیزی رو بدیم، خیلی راحت می‌تونیم بگیم در موردش فکر می‌کنم؛ یا مثلا احتیاج دارم جزئیات بیشتری ازش رو بدونم. در هر حال گذاشتمش به حساب تجربه‌ی جدید، فعلا که به قول اینها So far so good!



  
پ.ن: یه چند هفته‌ای بود فرصت نوشتن نداشتم، وقتی هم کمتر می‌نویسم انگار نوشتن برام سخت می‌شه. تصمیم دارم حداقل هفته‌ای یکبار چیزی بنویسم. حالا شاید پایلیش کنم یا نه.