۱۳۹۸ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

مهاجرت دوم و سوم


تو بین آشناها دیدم آدمهایی که مهاجرت دوم و سوم داشتن، یعنی بعد سالها دوباره تصمیم گرفتن به دلایلی به کشور دیگه‌یی مهاجرت کنند.
دیروز خودمون داشتیم حرف می‌زدیم که حاضریم دوباره به جای دیگه (با شرایط بهتر) مهاجرت کنیم؟ جوابمون منفی بود. اگر چه احتمالا مهاجرت دوم به نسبت اولین مهاجرت در تئوری باید راحتتر باشه، اما در واقع اینه که من (بعد از سی و چند سالگی) مثل خیلی آدمهایی که تجربه‌ی مهاجرت دارن حس می‌کنم دوست دارم جایی بمونم و اونجا ریشه کنم. همه‌ی این توضیحات به قول اینها می‌شه Settle بشم! البته این هم مثل خیلی چیزهای دیگه بر اساس آدمها، علایق، اولویت‌ها و خیلی چیزهای دیگه می‌تونه متفاوت باشه اما من فکر می‌کنم اگه چنین شرایطی هم برام فراهم بشه بیشتر دوست دارم بمونم جایی {که حس کنم} بهش «تعلق خاطر» دارم؛ تمام! 


۱۳۹۸ فروردین ۲۱, چهارشنبه

اهدای خون


یکی از کارهایی که تو برنامه سالانه و تقویمم دارم اینه که سالی دو سه بار برم Red cross برای donate blood (همون اهدای خون خودمون). قبلا در مورد تجربه اولم اینجا مطلبی نوشته بودم.

معمولا کمپانی‌های بزرگ سالی یکی دوبار ایمیل می‌زنن که Red cross فلان روز نزدیک شرکت و فلانجاست، اگه دوست دارید بوک کنید و بهشون کمک کنید، حتی دیدم توی انواع مرخصی‌ها یه نوع مرخصی برای donate blood داریم – هر چند که من لازم نبوده ازش استفاده کنم-

چند هفته‌ی پیش یه تماسی از Red cross داشتم که تولدم رو تبریک گفتن، همون محاوره همیشگی اینجا؛ که روز خوبی داشتی و برنامه‌ت برای تولدت چیه. در ادامه هم ازم خواستن امکانش رو دارم که برای اهدای خون مراجعه کنم؟ گفتن چون به گروه خونی من احتیاج دارن خیلی خوب می‌شه اگه بتونم قبل از Easter برم.

گفتم آره اتفاقا برنامه داشتم اما بذارید برنامه‌م رو چک می‌کنم و یک روزی رو خودم بوک می‌کنم، گفتن دوست داری ما برات این کار رو بکنیم؟ در ادامه گفتش توی سیستم می‌بینیم که معمولا روزهای جمعه به فلان شعبه مراجعه می‌کردی؛ منم گفتم آره دو هفته‌ی دیگه واسم خوبه و برام ساعتی رو که خالی بود بوک کردن و من هم رفتم.

چیزی که {حداقل و در مورد تجربه‌ی شخصی من} دوست دارم نوع برخورد و توضیحاتی که برای کوچکترین کاری به مراجعه کننده می‌گن؛ اینکه اولش یه گپ می‌زنن و حتی توضیح می‌ده که دارم با wipe این ناحیه دستت رو تمیز می‌کنم و یه کم احساس خنکی می‌کنی و در حین پروسه چندین بار سوال می‌کنن حالت چطوره و چه حسی داری.


اینها و مجموع این برخوردها با مشتری، چیزهای خیلی ساده‌‌ای هستن، بعضی چیزها که اصلا هزینه‌یی هم نداره اما شخصا برای من تجربه جالب و خوبیه، اونقدری که حاضرم زمان ناهارم رو بگذارم و برم سالی دو سه بار خون بدم.

قبلا هم جایی نوشته بودم شاید تصور من از سازمان انتقال خون مربوط به حدود سی سال پیش باشه که بابام مراجعه می‌کرد و من هم همراهش می‌رفتم تا اون ساندیس (یا آبمیوه آخر رو) من بخورم و از همین دلخوش باشم. امروز حس کردم دوست دارم ببینم انتقال خون ایران، از نظر ظاهر و برخورد پرسنل چقدر تغییر کرده؛ البته متاسفانه (و به دلایل شخصی و حواشی بزرگ سازمان انتقال خون) من هیچ وقت خودم تجربه‌ش نکردم توی ایران؛ در هر حال دوست داشتم فقط به عنوان یک روزمرگی در مورد حرف بزنم.






پ.ن: بعد از این پست انتقال خون رو گوگل کردم، ظاهرش حداقل نسبت به ذهنیت من خیلی بهتر بود.

۱۳۹۸ فروردین ۱۹, دوشنبه

از روزهای سخت وقتی که می‌دونی مهاجری


برام زیاد پیش اومده که احساس کنم «مهاجرم»، منظورم یه حس درونیه که شاید توضیحش کمی سخت باشه، اونقدری که شاید هیچ وقت خیلی برای کسی توضیح نداده باشم منظورم چیه.  

یه همکاری دارم که حدود سی ساله مهاجرت کرده، یکبار وسط روز حالش بد شد، منتقلش کردن به اتاق کمک‌های اولیه شرکت. چند دقیقه بعد، از کسی که به اتاق تردد داشت پرسیدم حالش چطوره؟ بهم گفت خوب نیست، فعلا نمی‌تونه حرف بزنه.
کمی بعدتر آمبولانس اومد و طرف رو منتقل کرد به نزدیکترین بیمارستان منطقه؛ واحد HR شرکت از توی پرونده و شماره‌های اضطراری با همسرش تماس گرفته بود و احتمالا اعلام کرده بود ماجرا چیه و خانواده‌ش کجا باید برن.

تا چند روز اول، مدیرمون به کل تیم ایمیل می‌زد که حال فلانی بهتره و تحت نظر دکتره، یا امروز از بیمارستان مرخص شده و قراره چند روزی خونه باشه؛ آخرش هم طرف بعد هفت هشت ده روز برگشت سرکار و خوشبختانه مشکل خاصی نبود.

ولی راستش توی اون روز و روزهای بعد یه حس ناراحتی داشتم، یه چیزی که انگار حتی بعد سی سال ممکنه تو این مملکت خودمون باشیم و خودمون؛ اگه اتفاق بدی بیفته، اگه چیزی پیش بیاد، اگه هر چی، هیچ‌کس نیست. حس ترسناکی بود.  

شاید اگه که تجربه‌ی مهاجرت نداشته باشید فکر کنید همه جا همینه، مگه توی مملکت خودت کی رو می‌شناسی، کی قراره که چی کار کنه. اما توضیحش کمی سخته، شاید یه حس قلبیه؛ اما اون روزها مثل خیلی روزهای سخت «مهاجرت» این حس تنها بودن بدجوری مثل سیلی توی صورتم می‌زد.   




۱۳۹۸ فروردین ۱۷, شنبه

ساعت جدید و قدیم در استرالیا


تو ایران تغییر ساعت‌های رسمی کشور اول فروردین و مهر انجام می‌شد، صرفنظر از اینکه این روز اول چه روزیه، در نتیجه یک نفر مثل من – تقریبا در تمام مدت ده دوازده سالی که کار می‌کردم- همیشه اون روز یک ساعت دیر و زود به محل کار می‌رسیدم {این رو تاکید کنم که قانون مملکت این طوری بود و اگه من این اشتباه رو می‌کردم قطعا مشکل من بوده} گاهی هم وقتی اون روز این تغییر ساعت رو می‌فهمیدم که سوار تاکسی بودم و می‌دیدم وضعیت ترافیکی خیابونها مثل هر روز طبیعی نیست، ولی خب چه سود وقتی که راه افتاده بودم؟

در استرالیا این تغییر ساعت رسمی رو Daylight saving time می‌گن که اولین شنبه اپریل و اکتبر اتفاق می‌افته، به نظرم فایده‌ش اینه که همه این تغییر توی ویکند اتفاق می‌افته و دوشنبه‌ی اول هفته امت همیشه در صحنه دیگه اشتباه نمی‌کنن و سرساعت به کار و زندگی‌ می‌رسن.

یه نکته جالب اینه که این Daylight saving در  Northern Territory/ Western Australia / Queensland وجود نداره +، راستش خودمم خیلی فرصت نکردم که گوگل کنم و بدونم چرا؛ هر وقت در مورد این فکر می‌کنم یاد رئیس‌جمهور سابق مملکت می‌افتم که یه سالی تصمیم گرفت تو ایران هم تغییر ساعت رسمی نداشته باشیم!




پ.ن: البته شاید این روزها با وجود ساعتهای هوشمند و موبایل‌هامون دیگه خیلی سردرگم تغییر ساعت نیستیم ولی خب در هر حال اوضاع اینطوریه...


۱۳۹۸ فروردین ۷, چهارشنبه

انتقال مطالب



برای بار هزارم! بازم وبلاگ رو منتقل کردم، واقعا برنامه دارم دیگه چنین کاری نکنم و همینجا و با همین شکل و شمایل همینجا رو ادامه بدهم. قاعدتا دسترسی همچنان با همون دامین 
injaneb.me برقراره، دلیلی که داشتم هم این بود که دیگه پول هاست ندم. یعنی هر چی دو دو تا چار تا کردم فکر کردم توجیهی نداره که سالی صد دلار هزینه دل‌نوشته‌هایی کنم که هر از گاهی اینجا می‌نویسم.

این بود که مطالب رو منتقل کردم به وبلاگ جدید، مطالب قدیم رو که می‌دیدم، متوجه شدم سه سال پیش بیشتر مطلب می‌نوشتم. علیرغم اینکه سعی می‌کردم (و سعی می‌کنم همچنان) خیلی تحت تاثیر قرار نگیرم و به قولی هیجان زده نشم، با دیدن مطالب اولیه می‌تونستم هیجان رو از نگاه یک تازه مهاجر توی نوشته‌هام ببینم.

شاید یک دلیل کمتر نوشتن اینجا هم توییتر باشه، چون راحت‌تر و سریعتر می‌شه چیزهایی که تو ذهنم می‌گذره رو اونجا بنویسم و فیدبک بگیرم، شاید هم مجالی برای نوشتن وبلاگ نمونده.

در هر حال، همچنان اینجا از روزمره‌ها و زندگی و تجربه‌های مهاجرت به استرالیا خواهم نوشت.



۱۳۹۸ فروردین ۱, پنجشنبه

حال و هوای عید در عید نوروز در نیمکره جنوبی


امروز دقیقا توی اولین روز عید خودمون، در حالی که سوار اتوبوس شده بودم که به محل کار برسم داشتم فکر می‌کردم من عید نوروز رو دوست داشتم یا نه؟ به این نتیجه رسیدم که خود نوروز رو دوست داشتم، سفره هفت سین رو هم، تهرانِ خلوت و مهربون رو، آدمهایی که حداقل تو ایام عید خوش برخورد و خنده‌رو بودن و در عین حال از بعضی «باید»های عید مثل دید و بازدیدهای الکی (و از سر اجبار و تعارف) بیزار و گریزون بودم. هر چند حالا و شاید بعد از چند سال دوری، گاهی دلم واسه همون‌ها هم تنگ می‌شه! آدمیه دیگه، چه می‌شه کرد؟  



اما عید توی نیمکره جنوبی چه طوریه؟ گذشته از جابجا بودن فصل که شاید با باد خنک پاییز و بارندگی، پذیرش نوروزی (که برای ما با بهار گره خورده) کمی غیر قابل باور باشه، مساله مهم‌تری هم هست، اینکه نوروز فقط یک تاریخ نیست. چیزی که نوروز رو نوروز می‌کنه حال و هوای آدمهاست، چیزی که اینجا بالطبع به اون شکل وجود نداره و خب احتمالا طبیعی هم هست.
من وقتی ایران بودم و یک خارج نشین می‌پرسید چه ماه شمسی هستیم فکر می‌کردم مگه می‌شه؟ یعنی نمی‌دونی؟ خودم همین چند روز پیش داشتم می‌پرسیدم چند روز به عید مونده؟ امسال سال نود و هشته یا هفت؟ ساعت تحویل سال به وقت سیدنی چه وقتیه؟ بله؛ باید بگم بعد از مدتی این چیزها دور و دورتر می‌شه.

خیلی دوست داشتم که امروز رو مرخصی می‌گرفتم، یا لااقل از خونه کار می‌کردم ولی خب بخاطر مریضی دختر کوچولو و اینکه این چند روز خونه بودم، مجبور شدم که بیام سرکار، بنا دارم اگه همکاران محترم هم بیان و بشینن به کار ایمیل بزنم که نوروز ماست، بیان و گز بخورید!

به جز این عید امسال (و در حقیقت اولین ویکند که در پیش داریم) قراره با بعضی دوستان بریم یه رستوران ایرانی، شام بخوریم و کمی گپ بزنیم؛ به علاوه یه شام کوچیک سه نفره برای خانواده خودمون. این هم همه چیز از عید ما توی سرزمین نیمکره جنوبی. 




برای ما بزرگترین تغییر عید امسال این بود که عضو کوچولوی دوست داشتنی رو کنار خودمون داریم.   






۱۳۹۷ اسفند ۱۷, جمعه

از دغدغه‌های زندگی در مهاجرت


درست چند هفته قبل از مهاجرت توی پلیس+10 دو تا آدم سن و سال‌دار داشتن با هم صحبت می‌کردن وقتی یه لحظه ناخداآگاه «استرالیا» رو توی حرفاشون شنیدم به حرفشون با دقت گوش کردم. یکی داشت می‌گفت برادرم خیلی سال پیش رفت استرالیا؛ اونجا زندگی ساخت، بچه‌دار شد و همونجا هم فوت کرد، توی قبرستون غیرمسلمونها دفنش کردن. نمی‌دونم چرا این همه واسش مهم بود که تو قبرستون «غیر مسلمونها» دفنش کردن؟ همونجا فکر کردم وقتی یه نفر مرد چه فرقی داره کجا دفنش کنن اصلا؟

چند سال گذشته؟ چرا این جمله‌هاشون هنوز توی ذهنم مونده؟

چند هفته‌ی پیش اینجا داشتم از یه خیابونی نزدیک محل کارم رد می‌شدم نمی‌دونم چرا همینطوری که به در و دیوار خیره بودم فکر کردم الان تو این لحظه احتمال اینکه کسی من رو اینجا بشناسه خیلی کمه؛ بعد یاد حرف اون دو نفر توی پلیس+10 افتادم؛ فکر کردم حالا شناختن و نشناختن چه تاثیری داره؟ حالا مگه من اگه وسط خیابون ویلا راه می‌رفتم کسی من رو می‌شناخت؟ اصلا گیریم که می‌شناخت چه فرقی داشت؟ مهم بود مگه؟

نمی‌دونم مربوطه یا نه؛ شایدم قبلا اینجا نوشته بودم، مهاجرت به مرور زمان شما رو از آشنا و دوست و فامیل دور می‌کنه، حداقل در مورد من و اطرافیانم این طوری بوده؛ الان حتی فکر کردن به این موضوع هم خیلی ناراحتم نمی‌کنه، پذیرفتم که ندیدن و فاصله‌ی جغرافیایی رو نمی‌شه کاریش کرد. شاید دفعه‌ی دیگه که رفتم ایران خیلی از آشناهایی که دفعه‌ی پیش دیدم رو هم نبینم. خودمم نمی‌دونم...

به هر حال ما داریم اینجا زندگی می‌کنیم، با دغدغه‌های زندگی در مهاجرت؛ اینجا در نیمکره جنوبی! هنوزم فکر می‌کنم فرقی نداره کجا بمیریم، کسی توی خیابون ما رو بشناسه یا نه؟ فقط برام مهم اینه که خوب زندگی کنم، زندگی رو دوست داشته باشم و به چیزایی که می‌خوام برسم. همین...