۱۳۹۸ تیر ۱۸, سه‌شنبه

از هزینه‌های مهاجرت به استرالیا


فکر می‌کنم قبلا نوشته بودم که در پروسه مهاجرت در صورتیکه بعد از یه مدت به عنوان مهاجر از زندگی اینجا (در حالت کلی) احساس رضایت داشته باشید، برای استرالیا و مهاجر یک بازی برد برده. در غیر این صورت استرالیا تمام هزینه‌های مهاجرت رو از شما (به عنوان متقاضی) دریافت کرده و حتی عملا در این دریافت سود هم کرده! شما بابت همه‌ی جزء به جزء پروسه مهاجرت به دولت استرالیا پول پرداخت کردید، بعد از مهاجرت بایستی تو این مملکت خرج کنید، وسیله‌ی زندگی بخرید و روی همه چیزها مالیات پرداخت کنید و اگر راضی نبودید به مملکت خودتون بر می‌گردید، در عوض استرالیا خیلی راحت مهاجرهای جدید می‌گیره. می‌بینید تو این بازی استرالیا (و یا هر کشور مهاجر پذیر دیگه) ضرر نکرده...

حالا دوستی حرف جالبی می‌زد، اگر مهاجرت از طریق ویزای اسکیل (تخصص و مهارت) رو در نظر بگیرید و حساب کنید مهاجر همه هزینه‌های تحصیلی و تجربی رو توی کشور خودش پرداخته و حالا حاضر و آماده و بدون هزینه برای این دولت آماده‌ی ورود به بازار کاره می‌بینید که سهم استرالیا از این بازی چقدر بالا بوده!


در هر حال خیلی نباید به این چیزها فکر کرد؛ اگر فکر می‌کنید مهاجرت براتون خوبه و جواب می‌ده تلاش کنید و از زندگی لذت ببرید :‌)

۱۳۹۸ تیر ۱۵, شنبه

چطور وقت خود را هدر ندهیم؟


اگر زمان مناسب و کافی برای استراحت به مغزمون ندهیم، اون خودش تصمیم می‌گیره مرخصی بره و تحت اختیار ما نیست. نویسنده پیشنهاد می‌کنه کارها رو به لاک‌های نیم ساعته تبدیل کنیم و بعد از هر نیم ساعت 5 تا 10 دقیقه استراحت کنیم.

مغز ما طوری طراحی شده که به راحتی می‌تونه تمرکزش رو از کار جاری به کار دیگه‌یی متوجه کنه.
بر خلاف باور خیلی از افراد ما قابلیت اجرای کارهای همزمان را نداریم، مغز انسان برای multitasking طراحی نشده، این لغت برای کامپیوترها استفاده می‌شه، کامپیوترها قابلیت وقفه انداختن در کارهاشون (distract شدن) رو ندارن! پس تلاش کنیم در یک زمان مشخص فقط روی انجام یک کار تمرکز کنیم. (منظور این نیست که امروز فقط فلان کار رو انجام بدهیم؛ بلکه تو یک زمان و بلاک زمانی مشخص، به جای صدتا کار مثل چک کردن ایمیل، موبایل، کار، وب‌گردی فقط روی کار اصلی تمرکز کنیم.
راههایی که برای تغییر Multitask به Single task داریم:
- برنامه ریزی
- پایین آوردن چیزهایی که باعث وقفه در کارهامون می‌شن
- تمام کردن کارهای Single (می‌تونیم کار بزرگ رو به دهها و صدها بخش کوچک تبدیل کنیم)

همیشه و برای پلن‌های طولانی خودتون رو با انگیزه نگهدارید. هر روز با خودتون فکر کنید چرا دارید این کارها رو می‌کنید؟ خیال‌پردازی کنید که نتایج خوبی در انتظار شماست!

در هر کاری ممکنه رشته کار از دستمون در بره، این طبیعیه، به جای اینکه خودمون رو مقصر بدونیم باید تلاش کنیم تا با شرایط و موقعیت جدید کنار بیایم. به جای ناراحتی انرژی خودمون رو برای تهیه پلن جدید بذاریم و فکر کنیم چه راهی برای رفع مشکل داریم.
Don’t bear yourself up. It happened, now just deal with it! 


در برنامه ریزی گاهی باید انعطاف داشته باشیم، گاهی (و به هر دلیلی از جمله شرایط فعلی) احتیاج داریم که پلن (یا برنامه جدیدی) بریزیم، گاهی تهیه پلن جدید برای وضعیت فعلی لازمه به قول نویسنده:
Don’t face new situation based on old thinking!

من گاهی وقتی اشتباهی می‌کنم با خودم خیلی مهربون نیستم، از درون خودم رو خیلی صریح و محکم نقد می‌کنم! تو بخشی از کتاب به این اشاره می‌کنه که باید یاد بگیریم که با خودمون هم مهربون باشیم و گاهی به جای نقد کردن؛ خودمون زمان و انرژی رو صرف حل کردن مشکلات، یادگرفتن بیشتر و ساختن خودمون بکنیم.
وقتی به کار (و یا پروژه بزرگی) برخورد می‌کنیم، به جای فکر منفی اعتماد به نفس داشته باشیم، به جای نگرانی به این فکر کنیم که در عوض حالا مهارت حل کردن مشکلات رو دارم، درست مثل یک متخصص اتاق اورژانس! {این مثال رو می‌تونیم به خیلی از کارهای زندگی هم تعمیم بدهیم}
آدمها شیوه‌های مختلفی برای حل مشکل و یادگیری (learning style)  دارند، برای همین «قانون یکسانی» برای همه وجود نداره، مهم اینه که بتونیم متوجه بشیم که ما چه learning style داریم و می‌تونیم چطوری زمان خودمون رو مدیریت کنیم.



** کتاب:

۱۳۹۸ تیر ۱۱, سه‌شنبه

آسمون دنیای کارمندی در استرالیا


خیلی کلی بگم اینطوری نیست که فکر کنید تو محیط کار خارج از ایران همه چی مرتب و با حساب و کتاب و براساس ضابطه‌ست. مشکل سوء مدیریت چیزیه که خیلی جاها وجود داره، یکسری آدمهای زرنگ و از زیر کار در رو هم همه جا هستن و اتفاقا اینجا خیلی خوب کار می‌کنن! {البته برای خودشون}

یک بخش‌های بزرگی از بیزینس‌ها که بیشتر پیگیر منافع خودشون هستن، شاید خیلی بیشتر از ایران! همونطوری که قبلا گفته بودم ما فقط ابزار هستیم. معمولا توی مراسم Farwell (یا همون تودیع خودمون) یکسری جملات تکراری و اثربخش دارن، خیلی وقتها اسم اون آدم و تعداد سالهایی رو که کار کرده عوض می‌شه!

چند روز پیش یه ایمیلی گرفتم که به فلان مدیر خوشامد می‌گیم و فلان قدر سابقه‌ی اجرایی تو جاهای بزرگ داره، از قضا چون باید با من خیلی نزدیک کار کنه اومد پیش من وقتی براش یک چیزهایی رو تعریف کردم و رفت و برگشت حس کردم به وضوح نمی‌دونه چه خبره؛ نه اینکه فکر کنید با محیط و فرهنگ شرکت آشنا نیست بلکه دقیقا concept‌‌هایی که مربوط به کارش هستن رو هم نمی‌دونست و من بعد از یک نصف روز متوجه شدم این آدم قرار نیست (و اصلا بلد نیست) که چیزی رو درست کنه، سمت مدیریتی و احتمالا حقوق بالای 150 K در سال!

از طرفی نمی‌دونم داستان چطوریه، وقتی با آدمها حرف می‌زنی می‌فهمی خیلی‌ها همین حس رو دارن، خیلی‌ها در مورد آدمها دقیقا همین دیدگاه رو دارن اما از طرفی اینجا زیاد کسی به کار نفر دیگه کاری نداره، وقتی وظابف تفکیک شده‌ست کسی درگیر این نیست (و اصلا کار درستی هم نیست) که کنجکاوی کنی فلان نفر چرا داره دور خودش می‌چرخه! شاید هم به قول یکی از دوستان، آزی‌ها یه کمی محتاط هستن و زیاد در مورد این چیزها درگیر نمی‌شن!

یه مدیر دیگه‌یی تو مجموعه داریم وقتی شروع به پرزنت کارها می‌کنه همه فکر می‌کنن ووو! چه آدم این کاره و کار درستی؛ اما به قول یکی از همکارها بعد چندین سال توی این شرکت He is doing nothing! بعد همین آدم امروز سر موضوعی یه ایمیل به تیمش زده بود که «فلان مورد رو بررسی کنید، چون که خیلی روی کار ما تاثیر گذاشته»، چون نمی‌خواستم آدم خبیثی باشم reply to all نکردم، واسه خودش یه اسکرین‌شات گرفتم و نوشتم عمو اینو خودت تایید کرده بودی! خب معنیش اینه که یا نمی‌دونی چی رو تایید کردی؛ یا کلا برات مهم نیست که در هر دو حالت اوضاعت خرابه!! آدم زرنگیه؛ ده دقیقه بعد ایمیل من رو ریپلای کرد، دو سه نفر دیگه رو هم cc کرد که ما باید برای این کار یه «پروسه» درستی تعریف کنیم! احتیاط کارمندی و خیلی چیزهای دیگه باعث شد که چیزی نگم! حرفش آدم رو یاد مسئولین محترم مملکتمون می‌انداخت که گلایه و شکایت دارن، بعد آدم فکر می‌کنه به کی شکایت دارن وقتی خودشون در راس امور نشستن؟


خلاصه‌ی داستان اینکه قصد گلایه ندارم، قطعا حتی کارمندی توی استرالیا رو خیلی بیشتر از کارمندی تو ایران ترجیح می‌دهم. حداقل وظایف و باید‌های کاری‌ام معلومه، پول بدی هم نمی‌گیرم اما از طرفی، دنیای کارمندی همینه؛ به قولی آسمون کارمندی همه جا یه رنگه!

۱۳۹۸ تیر ۵, چهارشنبه

گاهی می‌تونیم بگیم نه!


قبلا هم اینجا در مورد تفکیک وظایف تو محیط کار زیاد نوشته بودم؛ حالا بازم خودم دچار اشتباه تاکتیکی شدم! واسه‌ی یه پروژه‌ای که از اول می‌تونستم راحت بگم «نه، این کار وظیفه‌ی من نیست»، داوطلب شدم و خودم رو دو سه روز تموم درگیر کردم! مشکل اینجا بود که فکر نمی‌کردم اون کار اون قدرها هم سخت باشه، ولی وقتی واردش شدم عملا بدجوری بهم پیچیده شد و به قولی الکی سر خودم رو شلوغ کردم؛ دلیل؟ در همون شروع جریان تلاش نکردم تا جزئیات بیشتری رو بدونم.    

بدی قضیه اینجاست که بعضی وقتها لطف کردن تبدیل به وظیفه می‌شه، این دقیقا حکایت من بود. شروعش این بود که قرار بود نفر دیگه‌یی رو کاور کنم که کار (پروژه) عقب نیفته ولی خب قضیه منجر به این شد که مدیر پروژه هی از من پیگیری می‌کرد، طوری که انگار وظیفه‌ی من این بوده؛ خوبی ماجرا این بود که به هر حال بعد دو سه روز تقریبا به آخر کار رسیدیم، همین «بله» گفتن منجر به این شد با خیلی آدمها از نزدیک کار کردم و مهمتر اینکه بدونم قبل از «بله» گفتن باید همه کار رو با جزئیات بررسی کنم و بعدا تصمیم بگیرم.
من همیشه به خیلی از دوستان ساکن نیمکره جنوبی می‌گم که لازم نیست بلافاصله جواب چیزی رو بدیم، خیلی راحت می‌تونیم بگیم در موردش فکر می‌کنم؛ یا مثلا احتیاج دارم جزئیات بیشتری ازش رو بدونم. در هر حال گذاشتمش به حساب تجربه‌ی جدید، فعلا که به قول اینها So far so good!



  
پ.ن: یه چند هفته‌ای بود فرصت نوشتن نداشتم، وقتی هم کمتر می‌نویسم انگار نوشتن برام سخت می‌شه. تصمیم دارم حداقل هفته‌ای یکبار چیزی بنویسم. حالا شاید پایلیش کنم یا نه.


۱۳۹۸ خرداد ۱۴, سه‌شنبه

اعتیاد به اسکرین


مطالب این پست برداشت آزاد من بر اساس پادکستی که اخیرا گوش کردم،  David Gillespie کتابیبا همین موضوع داره که گذاشتمش تو لیست کتابهایی که اگه یک روزی فرصت کردم بخونمش.

فکر می‌‌کنم این روزها تلفن‌های همراه به نوعی برای همه‌ی پدر و مادرها دغدغه‌ی جدیدی رو به وجود آورده، اولین گوشی آیفون به صورت رسمی در سال 2007 معرفی شد و جالب اینکه از سال 2010 اعتیاد به الکل، سیگار، مواد مخدر و کارهای مخاطره‌انگیز مانند سکس بین دانش‌آموزان به میزان چشم‌گیری کاهش پیدا کرد. این بخش خیلی خوشحال کننده‌ست اما سوالی که پیش می‌آد: چرا؟ شاید دلیلیش این باشه که بچه‌ها به چیزهای جدیدی اعتیاد پیدا کردن، چیزی که براشون ساده‌تر و در خیلی مواقع هیجان‌انگیزتره،  David Gillespie از این اعتیاد به عنوان   Screen addiction اسم می‌بره و به راستی معتقده که امروزه خیلی از ما آدم بزرگها هم چنین اعتیادی پیدا کردیم. دلیلش هم خیلی ساده‌ست، هر چند دقیقه یکبار مجبوریم گوشی‌های موبایلمون رو چک کنیم و روی کاری که انجام می‌دهیم خیلی تمرکز نداریم.  
این روزها اکثر بچه‌ها بیست و چهار ساعته و با دسترسی کامل (و در بسیار موارد نامحدود) در معرض خطرات جدی قرار دارن، عملا والدین هیچ کنترل جدی روی دسترسی بچه‌ها به اینترنت ندارن، نمی‌دونن اونها ممکنه در طول شب، توی اتاق‌شون مشغول چه کاری با گوشی‌هاشون هستن. این شامل ارتباط با افرادی غریبه، دسترسی به اطلاعات، دیدن فیلم، بازی‌های کامپیوتری و خیلی چیزهای دیگه‌ست. در بخشی از گفتگو به این اشاره می‌شه که نوجوانان مدرسه‌ای بعضا در توالت‌های مدرسه در حال تماشای نتفلیکس هستن!  
آماری که توی پادکست ارائه می‌داد این بود که پسرها سه برابر دخترها در معرض خطر و ریسک‌های ناشی از استفاده نادرست از اینترنت هستند.
والدین در این اعتیاد نقش زیادی رو بازی می‌کنن، ما ها دوست داریم که تبلت رو به دست بچه‌های کوچیکمون بسپاریم که از دستشون راحت باشیم و کاری به کارمون نداشته باشن. در سنین بالاتر ترجیح می‌دهیم که بچه‌هامون توی محل خودمون با دوستشون با یک کنسول بازی مشغول باشن تا اینکه توی کوچه و خیابون، مشغول تفریحات متداول قدیمی باشند.

سیستم مغزی انسان یه چیزی به نام Reward system داره؛ چیزی که می‌تونیم ازش در جهت یادگرفتن و لدت بردن از زندگی استفاده کنیم اما شرکتهای تولید کننده نرم‌افزار (و تقریبا در همه‌ی شبکه‌های اجتماعی) از این امکان برای اعتیاد به اون نرم‌افزار یا پلتفرم استفاده می‌کنند. در شرکتهای بزرگ تیم‌های بزرگ مسئول بررسی رفتار ما به عنوان کاربرها هستند، لایک کردن و کامنت گذاشتن از همین بخش نشات می‌گیره، تصور کنید اینستاگرام که کلید لایک نداشته باشه! ما آدمها منتظر فیدبک و تعریف بقیه هستیم؛ یکی از دلایلی که مدام موبایل‌ها و نوتیفیکیشن‌ها رو چک می‌کنیم هم همین مساله‌ست.

David Gillespie اعتقاد داره مشکل فقط دسترسی نامحدود به اینترنت نیست، بیشترین مشکل دسترسی به صفحه‌های نمایش پرتابله که می‌تونه همه جا همراه بچه‌هامون باشه.  

مشکل دسترسی زیاد به تعداد اسکرین نیست بلکه مشکل قابل حمل بودن همه این اسکرین‌هاست، اینکه تو خونه کامپیوتری {حتی با دسترسی نامحدود به اینترنت} وجود داشته باشه مشکل نیست اما همین اسکرین‌های قابل حمل از لپتاپ تا تلبت و موبایل‌ها؛ شروع مشکل برای نسل جدید نوجوان‌هاست.


اما چه باید کرد:
{این بخش چیزی بود که من منتظر شنیدنش بودم؛ خیلی مطمئن نیستم چقدر در اجرای اون موفق باشیم} اما تو این پادکست معتقد بود:

- یک کامپیوتر دستکتاپ در منزل داشته باشیم، حتی اگه دسترسی به اینترنت نامحدود هم داریم مشکل نیست اما مهم اینه که اسکرین در محل پرتردد خونه باشه، جایی که هر کسی می‌تونه اون رو ببینه. برای هیچ کار مثل research یا کارهای مدرسه واقعا لازم نیست لپتاپ در گوشه‌ای باشه که عملا کسی بهش دسترسی نداشته باشه.
- اما با دسترسی در محل‌های دیگه باید چی کار کرد؟ مدرسه، کافه‌ و رستورانها، کتابخانه یا هر جایی؟ ایشون این اعتیاد رو با مصرف شکر مقایسه می‌کنه؛ اینکه ما می‌تونیم توی خونه‌مون شکر و خوراکی‌های ناسالم رو به حداقل برسونیم، حالا اینکه توی مهمونی یا هر جایی دسترسی به شکر و مواد ناسالم وجود داره اما قابل کنترله و مصرف محدود شکر باز هم بهتر از مصرف نامحدود و بدون کنترله، بخشی از استفاده از تکنولوژی هم بر اساس عادت و اعتیاد به اونه!
- در طول سفر و روزهای باهم بودن خانواده خبری از دسترسی به اینترنت نیست؛ حتی والدین هم بهش دسترسی ندارن. توی پادکست به شوخی می‌گفت این قانون اوایل سفر باعث می‌شه بچه‌ها کمی عصبانی و ناراحت باشن اما بعد از چند ساعت همه چی به وضعیت عادی برمی‌گرده و اتفاقا اون روزها، روزهای خوب و بهتری برای خانواده می‌شه.
- قانون؛ اگه یه چیزی رو به عنوان قانون توی خونه وضع می‌کنیم یعنی «باید» پس در مورد این «باید» هیچ حرف و چانه‌زنی از طرف هیچ کدوم از والدین وجود نداره!

۱۳۹۸ خرداد ۵, یکشنبه

پایان روزمرگی


مدتی بود که به روزمرگی می‌گذشت، اون پلن قبلی در مورد گوش کردن پادکست، یاد گرفتن لغتهای جدید و چیز یادگرفتن یه جورایی متوقف شده بود، این روزمرگی در مورد من باعث می‌شه که از درون احساس خوشایندی نداشته باشم و از خودم راضی نباشم. برای همین امروز کمی با خودم خلوت کردم و فکر کردم که دوست دارم که تو چند ماه آینده به چی برسم؟ در مورد من اینطوریه که باید یه جایی با خودم خلوت کنم و چیزایی که تو ذهنمه یادداشت کنم.
در همین راستا هم اپلیکیشن doist رو دانلود کردم، از قابلیت‌های اپلیکیشن این طوریه که می‌شه یه پروژه تعریف کرد (مثلا در مورد من یکی از اصلی‌ترین‌ها گرفتن مدرک فلان)؛ می‌شه برای هر پروژه یکسری Task تعریف کرد و اونها رو برای هر روز (هفته) زمان بندی کرد.

در حال حاضر تقریبا برای هر روز کاری پنج تا Task اصلی دارم، یه دلیلی که این پست رو می‌نویسم اینه که خودمم مقید به انجامش باشم و بتونم بیام اینجا یه آپدیتی بنویسم که به تارگتم رسیدم! از این تاریخ تارگتم برای حدود دو ماهه که البته ممکنه برای دو هفته هم extend کنم.

عکس پایین رو مدتی پیش توی صفحه توییترم به اشتراک گذاشتم، چیزی که شدیدا بهش اعتقاد دارم.




۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

اندر باب نژادپرستی در استرالیا


خیلی وقتها بحث نژاد‌پرستی همراه با مهاجرته؛ خیلی پیش اومده که ازم پرسیدن اونجا آدمها نژاد‌پرست نیستن؟ تجربه‌ی ناخوشایندی تو استرالیا نداشتی؟
توی ویکی‌پدیا در مورد نژاد‌پرستی نوشته شده: «نوعی پیش‌داوری و تبعیض که متمرکز بر تفاوت‌های نژادی حاصل از تفاوت‌های فرهنگی حاصل از زبان، آداب و رسوم، دین، تاریخ و امثال آن است. ساده‌ترین مثال برای نژاد پرستی برتر دانستن انسان‌های سفیدپوست بر رنگین پوستان است با این استدلال که چون سفید بودن نشانه‌ی برتری است، من سفیدم و تو سفید نیستی پس من از تو برترم.»

اما من می‌خوام در مورد نژاد‌پرستی از منظر دیگه‌یی حرف بزنم. بر اساس تجربه و مشاهدات من، ما ایرانی‌ها خودمون توی بحث نژاد‌پرستی وضعیت خوبی نداریم. اصلا نمی‌خوام در مورد افغان‌های کشورمون، وضعیت‌شون، قوانین مملکتمون، برخورد و نگاههای عموم جامعه چیزی بگم. می‌خوام از این بگم خیلی از ما (حتی بیرون از ایران) فقط اروپایی‌ها، امریکایی‌ها و استرالیایی‌ها رو خارجی می‌دونیم و تو خیلی برخوردها با چینی‌‌ها و هندی‌ها و خیلی نژاد‌های دیگه با پیش‌داوری و بر اساس همین فاکتور «تبعیض نژادی» برخورد می‌کنیم.

مدتی پیش یکی از دوستان تعریف می‌کرد که توی مدرسه به ایرانی دیگه‌یی با لبخند گفته همون که یه کمی بیشتر توی ماهیتابه تفتش دادن (شوخی یخی که در مورد پوست آدمها توی این قرن و تو این مملکت می‌کنن!) دقت کنید که حتم دارم اگه رفتار به مراتب کوچیکتری با همین دوست ایرانی انجام بشه از این شاکی می‌شه که اینا racist هستن! خیلی امیدوار بودم که حداقل نسل ما بتونه مراقب رفتار و حرفهاش باشه که بچه‌هامون وضعیت بهتری داشته باشن.
گاهی وقتها که شرایط و رابطه‌م با فرد مقابل اجازه بده بهش یادآوری می‌کنم که ما اینجا بچه داریم، دوست داشته باشیم یا نه، بچه‌های ما دارن ما بچه‌های دیگه با ملیت‌ها و رنگ‌های مختلف بزرگ می‌شن. این چیزیه که باید خیلی خیلی بیشتر مراقب حرف و رفتارمون باشیم.




شاید بعدها و بیشتر در مورد نژاد‌پرستی و اون سوالی که تجربه‌ی من تو استرالیا در مواجه با نژاد‌پرستی چی بوده بیشتر نوشتم.