۱۳۹۸ اردیبهشت ۲۶, پنجشنبه

اندر باب نژادپرستی در استرالیا


خیلی وقتها بحث نژاد‌پرستی همراه با مهاجرته؛ خیلی پیش اومده که ازم پرسیدن اونجا آدمها نژاد‌پرست نیستن؟ تجربه‌ی ناخوشایندی تو استرالیا نداشتی؟
توی ویکی‌پدیا در مورد نژاد‌پرستی نوشته شده: «نوعی پیش‌داوری و تبعیض که متمرکز بر تفاوت‌های نژادی حاصل از تفاوت‌های فرهنگی حاصل از زبان، آداب و رسوم، دین، تاریخ و امثال آن است. ساده‌ترین مثال برای نژاد پرستی برتر دانستن انسان‌های سفیدپوست بر رنگین پوستان است با این استدلال که چون سفید بودن نشانه‌ی برتری است، من سفیدم و تو سفید نیستی پس من از تو برترم.»

اما من می‌خوام در مورد نژاد‌پرستی از منظر دیگه‌یی حرف بزنم. بر اساس تجربه و مشاهدات من، ما ایرانی‌ها خودمون توی بحث نژاد‌پرستی وضعیت خوبی نداریم. اصلا نمی‌خوام در مورد افغان‌های کشورمون، وضعیت‌شون، قوانین مملکتمون، برخورد و نگاههای عموم جامعه چیزی بگم. می‌خوام از این بگم خیلی از ما (حتی بیرون از ایران) فقط اروپایی‌ها، امریکایی‌ها و استرالیایی‌ها رو خارجی می‌دونیم و تو خیلی برخوردها با چینی‌‌ها و هندی‌ها و خیلی نژاد‌های دیگه با پیش‌داوری و بر اساس همین فاکتور «تبعیض نژادی» برخورد می‌کنیم.

مدتی پیش یکی از دوستان تعریف می‌کرد که توی مدرسه به ایرانی دیگه‌یی با لبخند گفته همون که یه کمی بیشتر توی ماهیتابه تفتش دادن (شوخی یخی که در مورد پوست آدمها توی این قرن و تو این مملکت می‌کنن!) دقت کنید که حتم دارم اگه رفتار به مراتب کوچیکتری با همین دوست ایرانی انجام بشه از این شاکی می‌شه که اینا racist هستن! خیلی امیدوار بودم که حداقل نسل ما بتونه مراقب رفتار و حرفهاش باشه که بچه‌هامون وضعیت بهتری داشته باشن.
گاهی وقتها که شرایط و رابطه‌م با فرد مقابل اجازه بده بهش یادآوری می‌کنم که ما اینجا بچه داریم، دوست داشته باشیم یا نه، بچه‌های ما دارن ما بچه‌های دیگه با ملیت‌ها و رنگ‌های مختلف بزرگ می‌شن. این چیزیه که باید خیلی خیلی بیشتر مراقب حرف و رفتارمون باشیم.




شاید بعدها و بیشتر در مورد نژاد‌پرستی و اون سوالی که تجربه‌ی من تو استرالیا در مواجه با نژاد‌پرستی چی بوده بیشتر نوشتم.

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۷, سه‌شنبه

بین روزهایی که رفته گیر نیفتیم!


این رو که می‌‌خوام بنویسم نتیجه‌ی هیچ تحقیقات و پژوهش رسمی نیست و فقط چیزیه که خودم بر اساس مشاهدات و تجربه بهش رسیدم.

به نظرم در کل آدمهایی که توی یک بازه زمانی گیر نکردن، تو شرایط «حال» آدمهای موفق‌تری هستن. این در مورد «مهاجرت» بیشتر از هر چیزی صدق می‌کنه؛ اونایی که خاطره‌ها توی شهر و بین آدمها و دیگر خاطرات گیر کردن براشون شرایط سخت‌تره تا آدمهایی که همه‌ی اینها رو گذشته‌ای می‌دونن که تموم شده و گذشته!

دقت کنید که همه‌ی ما گاهی ممکنه یادِ خاطره‌ها بیفتیم و فکر کنیم یادش بخیر، اما این متفاوت از اونه که بین خاطره‌ها گیر کنیم و توی اون ایام زندگی کنیم.  

۱۳۹۸ اردیبهشت ۱۰, سه‌شنبه

مهاجرت بعد چند سال چطوریه؟


یه وقتایی که ایران بودم و وبلاگ بچه‌هایی که مهاجرت کرده بودن رو می‌خوندم وقتی که می‌نوشتن فِلان سال گذشت که اینجاییم؛ از پشت مونیتور پیش خودم فکر می‌کردم اوووه n سال، چه مسیر طولانی.
نمی‌دونم چرا همیشه دوست داشتم خودمم تو موقعیت مشابه بنویسم که بعد از چند سال آسمون اینجا چه رنگیه و چه حال و هوایی دارم. مسلما چیزایی که می‌نویسم فقط مربوط به حال و روز این روزهامه، این نوشته رو بعد از چند هفته بالا و پایین کردن تموم کردم و قراره که پابلیشش کنم. الان بیشتر از هر وقت دیگه از مهاجرتم احساس رضایت می‌کنم، چه بسا فکر می‌کنم کاشکی تونسته بودیم زودتر از اینها می‌اومدم.

اما بعد از چند سال:
فکر می‌کنم می‌شه گفت تا حدودی توی محیط کار، شناخت آدمها جا افتادیم. اما هنوز هم راه نرفته زیاد داریم، خیلی چیزها برای ما که تو ایران زندگی کردیم هنوزم جدید و ناشناخته‌ست، زبان، فرهنگ، محیط، آدمها، رفتارها، کار؛ هنوزم خاطرات روزها و ماههای اول رو تعریف می‌کنیم و می‌خندیم!

حس عجیبی در مورد «ایران» دارم که شاید انتقالش سخت باشه، حس می‌کنم ایران {این شامل آدمها، جاهایی که بودم و حتی شرایط هم هست} مثل اون وقتیه که ازش خارج شدم، توی ذهن من آدمها، محل‌ها و همه چی فریز شدن! در حالی که خیلی چیزها احتمالا عوض شدن؛ شرکتی که کار می‌کردم دیگه تو محل قبلی نیست، چند وقت پیش دوستی می‌گفت فِلان کافه‌یی که باهم می‌رفتیم مدتهاست تعطیل شده و اون محله هم دچار تغییر شده، نمی‌دونم چرا ازش پرسیدم فِلان شکلات و بیسکوییتی که همیشه می‌خریدیم الان چنده اونجا؟
آدمها هم همینطور؛ دوری چهار پنج ساله خیلی از اونها رو {مثل ما} پیرتر کرده، بعضی وقتها حتی از پشت اسکرین موبایل هم متوجه تغییر رفتارهای پدر و مادرم و شروع دوره پیری می‌شم.
اینجا کارمندی می‌کنم، کاری که تو سالهای قبل ازش گریزون بودم، هر از گاهی به فکر تغییر محل کار می‌افتم اما بعدش دوباره تنبلی، روتین زندگی و خیلی چیزهای دیگه مانع پیدا کردن جای جدید می‌شه.
امسال وب‌سایتی که به عنوان استارتاپ سالهای پیش راه انداخته بودم برای همیشه تعطیل کردم، دیگه به این قطعیت رسیده بودم که بیزینس نیست و ازش پولی در نمی‌آد، آدم باید با خودش منطقی باشه، چه دلیلی داشت برای نگهداری و هاست و هزار تا داستان دیگه از جبیم هزینه می‌کردم؟

دلم مثِ سگ واسه یه سری آدمها تنگ شده، آدمهایی که الان فقط Contactهای پشت تلگرام و واتس‌اپ هستن؛ هر کدوم یه جای دنیا و خیلیاشون فرصت و حوصله زیادی برای حرف زدن ندارن، شاید هم حرفِ مشترک زیادی نداریم. به یکی بعد مدتی پیغام فرستادم، از آب و هوا، بچه‌ها... اونم چند جمله‌یی جوابم رو داد، پرسید برنامه ایران رفتن ندارید؟ خودمم می‌دونم تحمل بعضی از همین آدمها رو برای چند روز هم ندارم، انگاری که دوست دارم بعضیا رو چند ساعتی ببینم و بعدش برم دنبال کارم!
هر از گاهی شماره اونایی که دیگه واقعا ارتباطی باهم نداریم رو از توی موبایلم حذف می‌کنم. از فامیل {فامیل معنی خانواده نزدیک نیست دیگه!} که بیش از هر کسی ازشون بی‌خبرم، آدمهای جدید به جمع‌شون اضافه شدن، بعضیاشون بچه‌دار شدن. چند وقت پیش عکس یه دختر بچه‌ی خوشگل رو برام فرستاده بودن، بزرگ شده بود و توی آتلیه عکس گرفته بودن. یادم نبود اسم دخترک چیه؛ دیدم خیلی زشته بپرسم اسم دختر فلانی چی بود؟


ماهی یکبار شرط بندی Lotto رو آنلاین می‌خرم، تو طول چند روز با خودم حساب و کتاب می‌کنم اگه فلان قدر داشته باشم چی کار می‌کنم؟ از چند میلیون دلار شروع می‌کنم تا به صدهزار دلار؛ تو خیالم قسط خونه رو صاف می‌کنم، مسافرت می‌رم و گاهی یه خونه‌ی جدید برای invest می‌خرم. معمولا یادم می‌مونه که حدود نه و نیم شب، نتیجه‌ی Lotto رو چک کنم {تا حالا چیز قابل توجهی نبرم}.

هر از گاهی در مورد آینده برنامه‌ریزی می‌کنیم، {کار مورد علاقه‌ی من!} که هی کاغذ بذارم جلوم و واسه آینده پیش‌بینی کنم، کاری که اینجا با توجه به وضعیت خیلی راحت‌تر از ایران می‌شه انجامش داد. حس می‌کنم هنوزم خیلی جا داریم تا باز هم جا بیفتیم و به قول اینها Settle بشیم.

معمولا هفتگی با دوستانِ محدودی که داریم قرار می‌ذاریم و باهم حرفهای تکراری می‌زنیم، گاهی با خودم دودوتا چارتا می‌کنم این چیزا رو قبلا به اینا گفتم؟ تکراری نیست؟ باید یکبار مفصل از بحث‌های تکراری‌مون بنویسم. سیاست، استرالیا، ایران، آخوندها، اقتصاد و چیزهایی که قرار نیست آخرش به جمع بندی خاصی هم برسه.


خلاصه‌ی ماجرا اینکه این داستان حالا حالاها ادامه داره...  

۱۳۹۸ اردیبهشت ۹, دوشنبه

از دیدنی‌های استرالیا


وقتی تو فکر مهاجرت به استرالیا بودیم شهرهای اصلی و بزرگ مثل سیدنی، ملبورن، ادلاید و پرت رو می‌شناختیم، تو اون مقطع هیچ ایده‌ای نسبت به جاهای کوچیک و توریستی نداشتیم؛ شاید طبیعی هم بود، همه‌ی تمرکزمون روی این بود که بعد از رسیدن چطوری جا بیفتیم و چی کار باید بکنیم. استرالیا سرزمین ناشناخته‌ها بود که گاهی از فیلم و عکس‌هایی که می‌دیدیم تصویرش رو برای خودمون می‌ساختیم.

امسال حدود ده روزی به Cairns رفتیم، اگه از روی نقشه استرالیا ببینید Cairns اون بالای استرالیاست و حدود سه ساعتی با پرواز از سیدنی فاصله داره، بخاطر نزدیک بودن به خط استوا هوای تابستونی و تروپیکال داره و از این نظر که از پاییز (و سرمای) سیدنی به وسط تابستون با حال و هوای دیگه‌یی سفر کردیم خیلی جالب و هیجان‌انگیز بود، فکر کردم تا دیر نشده و هنوز داغم در مورد نکات اصلی سفر بنویسم.

خود Cairns در مقایسه با سیدنی، شهر بزرگی نیست یک شهر کوچیک توریستی، کنارِ آب که از نظر زیبایی و طبیعت بیشتر از چیزی بود که قبل از سفر انتظار داشتم، چیزهایی که دیدیم خیلی یونیک بود و می‌تونم بگم تا به حال هیچ وقت تجربه‌ی مشابه نداشتم. مثل سفرهای قبل یک ماشین اجاره کردیم و در مدت اقامت حدود 600 کیلومتر توی جنگل‌های اطراف رانندگی کردیم. شبیه خیلی جاهای دیگه استرالیا هزینه‌های سفر تقریبا بالاست؛ وقتی این رو به یکی از اوزی‌ها گفتم با خنده گفت Welcome to Australia! .



بیشترین نقاط مرکز توجه:
Great Barrier Reef: نمی‌دونم این رو چی ترجمه کنم که دچار اشتباه نشم، اما این بزرگترین سد مرجانی دنیاست؛ می‌تونید با کشتی از خود Cairns به جزایر اطراف بروید و انواع تفریحات آبی از شنای زیر آب، غواصی، قایق‌سواری رو هم در پکیج‌های جداگانه خریداری کنید. اینجاست که باید اشاره کنم چقدر اینها خوب بلندن که پول بسازن و توریست جذب کنن! همون روزهای اول سفر حدود یک ساعتی به (جزیره) Green Island رفتیم، شاید اگه بار دیگه بریم Cairns حتما دو روز اول اقامت رو توی همین جزیره هتل می‌گیرم.

Skyrail and Kuranda rail way : یک مسیر حدود 7 کیلومتری رو با تله‌کابین از وسط جنگل به یه دهکده کوچکی به اسم Kuranda رفتیم و با یک قطار خیلی قدیمی مسیر رو به سمت برگشت پایین اومدیم. صحنه‌های طبیعی، آبشارهایی که در طول مسیر دیدیم واقعا بی‌نظیر بودن. اصولا توی ایالت کوئیزلند بیشتر ساکنان اولیه استرالیا (یعنی ابوریجنال‌ها) رو می‌شه دید و در مقایسه با گولدکوست تعداد خیلی بیشتری رو در این شهر و اطرافش دیدم.  

Mila Mila water fall : یک آبشار طبیعی بی‌نظیر در وسط جنگل‌ها و در کنارش گشت و گذار تو مناطق مختلف و سرزدن به برکه‌های بین راه؛ قطعا هر چی تلاش کنم نمی‌تونم با کلمه‌ها از زیبایی هر کدوم از اینها حرفی بزنم.

port douglas : این شهر در حدود هفتاد کیلومتری شهر Cairns قرار داره، اولش بنا نداشتیم که بریم سمتش اما از اینکه اینجا رو هم دیدیم خیلی خوشحالم. مردم و فروشگاههای شهر چیزی بود که توی فیلمها دیده بودم، اینجا خیلی محلی‌تر از Cairns بود، هوای آفتابی و مردم استرالیا توی بارها مشغول خوردن آبجو! یکی از نکات خیلی جالب جاده‌ی Barrier reef drive بود، جاده‌ای که هنوزم وقتی عکسهاش رو نگاه می‌کنم فقط مثل پوسترها و نقاشی‌هاست. در طول مسیر زیادی از جاده آبهای اقیانوس خیلی به جاده نزدیک بود و نمی‌شد از نمای آب و ابر دست کشید.

Barrier reef drive


چیزهایی که دوست دارم در آینده و به صورت جداگانه در موردش بنویسم:
- خرید بلیت آنلاین و سرویس‌ها و استفاده از اپلیکیشن‌های موبایل
- بومیان اصلی استرالیا و کارهای هنری‌شون!
- چطوری اینها این همه توریست جذب می‌کنن و هنوزم فکر می‌کنم چقدر تو این مورد در ایران ضعیف کار شده و نمی‌تونستیم (و نخواستن) چیزهایی رو که داریم رو به بقیه معرفی کنن!

۱۳۹۸ اردیبهشت ۳, سه‌شنبه

زبان دوم و اصطلاحات اوزی


همکار هندی {که از قضا زبان خوبی هم داره} به همکار استرالیایی گفت شماها وقتی باهم صحبت می‌کنید من متوجه نمی‌شم چی می‌گین، حتی گاهی مطمئن نیستم دارید انگلیسی صحبت می‌کنید یا نه! همکار استرالیایی می‌خنده و با یکی دیگه شروع می‌کنن از Slangها گفتن و خندیدن.
ما فقط نگاه می‌کنیم و برای چند دقیقه هیچ ایده‌ای نداریم که دارن چی می‌گن و از چی تعریف می‌کنن. دیگه خودتون تا پایان ماجرا رو بخونید دیگه!



ترجمه از خلال کتابی که مدتی پیش خوندم + :
می‌تونم همه روز رو عبری صحبت کنم، کارهای روزمره‌م رو انجام بدم ولی من توی عبری باهوش نیستم، نمی‌تونم بامزه باشم حتی ممکنه خیلی جالب هم نباشم!



۱۳۹۸ فروردین ۲۷, سه‌شنبه

مهاجرت دوم و سوم


تو بین آشناها دیدم آدمهایی که مهاجرت دوم و سوم داشتن، یعنی بعد سالها دوباره تصمیم گرفتن به دلایلی به کشور دیگه‌یی مهاجرت کنند.
دیروز خودمون داشتیم حرف می‌زدیم که حاضریم دوباره به جای دیگه (با شرایط بهتر) مهاجرت کنیم؟ جوابمون منفی بود. اگر چه احتمالا مهاجرت دوم به نسبت اولین مهاجرت در تئوری باید راحتتر باشه، اما در واقع اینه که من (بعد از سی و چند سالگی) مثل خیلی آدمهایی که تجربه‌ی مهاجرت دارن حس می‌کنم دوست دارم جایی بمونم و اونجا ریشه کنم. همه‌ی این توضیحات به قول اینها می‌شه Settle بشم! البته این هم مثل خیلی چیزهای دیگه بر اساس آدمها، علایق، اولویت‌ها و خیلی چیزهای دیگه می‌تونه متفاوت باشه اما من فکر می‌کنم اگه چنین شرایطی هم برام فراهم بشه بیشتر دوست دارم بمونم جایی {که حس کنم} بهش «تعلق خاطر» دارم؛ تمام! 


۱۳۹۸ فروردین ۲۱, چهارشنبه

اهدای خون


یکی از کارهایی که تو برنامه سالانه و تقویمم دارم اینه که سالی دو سه بار برم Red cross برای donate blood (همون اهدای خون خودمون). قبلا در مورد تجربه اولم اینجا مطلبی نوشته بودم.

معمولا کمپانی‌های بزرگ سالی یکی دوبار ایمیل می‌زنن که Red cross فلان روز نزدیک شرکت و فلانجاست، اگه دوست دارید بوک کنید و بهشون کمک کنید، حتی دیدم توی انواع مرخصی‌ها یه نوع مرخصی برای donate blood داریم – هر چند که من لازم نبوده ازش استفاده کنم-

چند هفته‌ی پیش یه تماسی از Red cross داشتم که تولدم رو تبریک گفتن، همون محاوره همیشگی اینجا؛ که روز خوبی داشتی و برنامه‌ت برای تولدت چیه. در ادامه هم ازم خواستن امکانش رو دارم که برای اهدای خون مراجعه کنم؟ گفتن چون به گروه خونی من احتیاج دارن خیلی خوب می‌شه اگه بتونم قبل از Easter برم.

گفتم آره اتفاقا برنامه داشتم اما بذارید برنامه‌م رو چک می‌کنم و یک روزی رو خودم بوک می‌کنم، گفتن دوست داری ما برات این کار رو بکنیم؟ در ادامه گفتش توی سیستم می‌بینیم که معمولا روزهای جمعه به فلان شعبه مراجعه می‌کردی؛ منم گفتم آره دو هفته‌ی دیگه واسم خوبه و برام ساعتی رو که خالی بود بوک کردن و من هم رفتم.

چیزی که {حداقل و در مورد تجربه‌ی شخصی من} دوست دارم نوع برخورد و توضیحاتی که برای کوچکترین کاری به مراجعه کننده می‌گن؛ اینکه اولش یه گپ می‌زنن و حتی توضیح می‌ده که دارم با wipe این ناحیه دستت رو تمیز می‌کنم و یه کم احساس خنکی می‌کنی و در حین پروسه چندین بار سوال می‌کنن حالت چطوره و چه حسی داری.


اینها و مجموع این برخوردها با مشتری، چیزهای خیلی ساده‌‌ای هستن، بعضی چیزها که اصلا هزینه‌یی هم نداره اما شخصا برای من تجربه جالب و خوبیه، اونقدری که حاضرم زمان ناهارم رو بگذارم و برم سالی دو سه بار خون بدم.

قبلا هم جایی نوشته بودم شاید تصور من از سازمان انتقال خون مربوط به حدود سی سال پیش باشه که بابام مراجعه می‌کرد و من هم همراهش می‌رفتم تا اون ساندیس (یا آبمیوه آخر رو) من بخورم و از همین دلخوش باشم. امروز حس کردم دوست دارم ببینم انتقال خون ایران، از نظر ظاهر و برخورد پرسنل چقدر تغییر کرده؛ البته متاسفانه (و به دلایل شخصی و حواشی بزرگ سازمان انتقال خون) من هیچ وقت خودم تجربه‌ش نکردم توی ایران؛ در هر حال دوست داشتم فقط به عنوان یک روزمرگی در مورد حرف بزنم.






پ.ن: بعد از این پست انتقال خون رو گوگل کردم، ظاهرش حداقل نسبت به ذهنیت من خیلی بهتر بود.